ترانه ی من


 

دارم آروم آروم خسته می شمناراحت

عبور از محوطه ی باز دانشگاه گیلان آدم رو یاد حیات می ندازه،زندگی از پشت شیشه های مرطوب سرویس هر صبح بهم چشمک میزنه بین من و این جام هستی همین قدر فاصله ست،به اندازه ی ضخامت این شیشه های خیس.

این روزهای خلوت اوایل ترم فرصت مناسبیه برای رها شدن تو سایه ی دلنشین و البته  فرار خاطره ها.نقوش ریز خیال کنج ساکتی برای روح خسته ی آدم هاست.

به اندازه ی عظمت هستی تنهایم و تنهایی بزرگ ترین اندوه این مخلوق غریبه.

من به این جاده ی روشن،به چشم های پر فسون تویی می اندیشم  که نقش خیالت رو هستی بخشیدی و شاید هم تو زنگ تفریح خیالت من رو آوردی،

کاش من هم می تونستم دنیایی برای تنهایی هام خلق کنم؛

اگر خدا بودمعینک اولین کاری که می کردم این بود که سینه های سرد و دلتنگ آدم هارو پر ازامید میکردم

  شب هاشون رو از رویای رنگین پر می کردم و روز ها در های دلشون رو به روی هجوم دست های چندشناک ترس و تردید می بستم

این دنیای بی مجنون رو پر از لیلی ها ومجنون ها می کردم تا عشق دپرس نشهچشمکتا عشق تنها نشه!

به شادی ابدیت می  خشیدم وبه ایمان.

خیلی کارهای دیگه میکردم،شاید هم اصلآ دنیای نسبیت رو بی خیال می شدمچشمک

خوب دیگه خسته شدماوه

البته بیشتر که فکر می کنممتفکرمی بینم که اصلآ لازم به خدا بودن نیست،آدم ها هم میتونن این کارها رو انجام بدن.

از همه ی این ها که بگذریم من می مونم و این دل تنگ من و این حجم اندوه که که سایه ش رو از رو سر من و این زندگی در به درم بر نمی دارهنیشخند

تحمل کلاس های خسته کننده ی پاتولوژی انرژی و حوصله ی بسیار زیاد و عجیبی می خوادکلافه

تابستون می خوام برم پیش آلبالو لبخنددلم براش تنگ شدهقلب

 


vi0let

11 آبان

تماشای بارون ازپشت شیشه های بخار گرفته ی ماشین یه چیز دیگه ست,اون گل های رز صورتی که از پشت نرده های اون باغ بیرون زدن من رو یاد بهشت می ندازن,مثل خدا می مونن!هر صبح لحظه شماری میکنم که از جلوشون رد شم و هر بار که می بینمشون دعا می خونم,فکر کنم خدا تو اون باغ پای اون گلها نشسته,شاید که من رو بشنوه!

یادم باشه تصویر اون گلها رو تو ذهنم ثبت کنم!

-دلم خیسه,سرده,کمی هم سبزه!

بیشتر از همه ی عمرم  بی پولم,بیشتر از همه ی عمرم غصه دارم,بیشتر از همه ی عمرم تنهام و بیشتر از همه ی عمرم تنهام!

 من دنبال قانون خدا می گردم...

گاهی وقت ها حرف های آروم و دلنشین بعضی ها برای آدم بد بختی مثل من, مثل مرهم روی زخم می مونه,گاهی وقت ها بعضی ها مثل خدا می شن!

گفت آروم باش با هم این راه رو طی می کنیم,غصه نخور به خدا توکل کن,حرفاش همون حرف های همیشگی بود, ولی یه چیز دیگه بود!                                                  عاشق ایمان و اطمینانش شدم,چقدر شبیه خدا بود,یادم باشه بار بعد که می بینمش حتی خطوط صورتش رو هم تو ذهنم ثبت کنم!

_می دونم که همه چیز درست میشه!

_گاهی وقتها آدم بعد از رفتن کسایی که دوستشون داره متوجه حضور آرامش بخش اون ها تو زندگی میشه(برای تو که اطمینان دارم یه روز این رو می خونی)

امروز برای اولین بار مرگ یک انسان رو از نزدیک دیدم,دیدم که خدا چطور آرومش کرد, آرامش مثل سایه ای هیکل پیر و نحیفش رو پوشوند, دیگه زمزمه های خدا رو می شنید,دیگه برا نفس کشیدن دست و پا نمیزد ...!

_وقتی بی قرارم بیشتر دلتنگت میشم!

چقدر شبیه خودت بودی وقتی با لبخند پر مهرت گفتی «تموم شد!»

 


vi0let

روزن

این روزا دلم برا خودم تنگ شده،
برا یه لحظه خوشی
برا یه لبخند
و خدایا تو....
مثل یه کشتی طوفان زدم.
 کجاست ساحل آرامش؟
بعضی وقتا یه لحظه احساس می کنم صدای تو به گوشم میاد ولی بعدش فکر میکنم که توهم بوده...
می دونم که هنوزم هستی و مواظبمی
می دونم که صدامو میشنوی
میدونم که دوسم داری
حتی می دونم که دلت برام تنگ شده
ومی دونم که بالاخره همه چیز درست میشه
و میدونم که دیگه نباید غصه بخورم
همه ی اینا رو فرشته ای که ۲ ظهر امروز برام فرستادی بهم گفت
یادم اومد که تو هستی
و مهر تو
و لطف تو
و صدای تو...
«ای در خور اوج آواز تو در کوه سحر،و گیاهی به نماز.
غمها را گل کردم،پل زدم از خود تا صخره ی دوست.
من هستم،و سفالینه ی تاریکی،و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ،و هوایی که خنک،و چناری که به فکر،و روانی که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک،ابر نیایش چه بلند،و چه زیبا بوته ی زیست،و چه تنها من!
تنها من، و سر انگشتم در چشمه ی یاد،و کبوتر ها لب آب.
هم خنده ی موج،هم تن زنبوری بر سبزه ی مرگ،و شکوهی درپنجه ی باد.
من از تو پرم،ای روزنه ی باغ هماهنگی  کاج و من وترس!
هنگام من است، ای در به فراز،ای جاده به نیلوفر خاموش پیام!»

                                                                                   سهراب


vi0let

 

کاش چشمام رو ببندم و
ودنیا تموم شه...
یا اینکه بیام پیش تو
شاید که غصه هام پر بکشن

vi0let

۶ دی٬ ۱۳۸۶

جسم سفتی رو لای انگشتام احساس می کنم.یه چیز پشمالو به طرز عجیبی دور گردن وسرم پیچیده شده و به طور جدی داره خفه ام می کنه،

این چیز پشمالو پتومه!

اون جسم سفت هم موبایلمه که صدای زنگشو تو عالم خواب و بیدار قطع کردم.

چقدر جالب،تو عالم خواب هم مغزم خوب کارش رو بلده.

صبح شده ومن هنوز زنده ام،قلبم حدود72 بار در دقیقه می زنه،دم وبازدمم عادیه،چشمام می بینن و بقیه ی علایم حیاتیم هم سر جاشه،یه روز تازه...

من زنده ام و الان توی اتاقمم و دارم با سرعت ثابتی به دور خورشید می چرخم،روی زمینم،تنها نقطه ی زنده توی منظومه ی شمسی.

صبح شده ومن صبح روز امتحان ایمونو خواب موندم و باید در عرض حدود 20 دقیقه حاضر شم و خودمو به جلسه برسونم،تا به یاد امتحان افتادم مثل جرقه از رو تختم پریدم.

آلبالو وهم اتاقیم رو هم بیدار کردم این کار هر روزمه.من هنوز زنده ام و دارم جلوی اینه خودمو درست میکنم،به یاد اون روز افتادم،کاش عینکش رو از رو رمین بر می داشتم و زیر پاش نمی شکست،چقدر عینکش رو دوست داشت،چقدر غصه خورد وقتی شکست،می دونستم می شکنه ولی برش نداشتم،چه آدم بدی هستم...

یه چیزی از رو صورتم غلتید و افتاد رو پام،من دارم گریه میکنم...

امتحان گند وراحتی بود چون هیچی بلد نبودم.

سالن دانشگاه پر از موجودات دو پای شگفت انگیزه و من هر روز این موجودات عجیب و شگفت انگیز رو طی پدیده ای شگفت تر به نام زندگی تجربه می کنم!

راستش اصلآ نمی دونم اینجا چیکار می کنم،طبق فرضیه ی جدیدم فکر کنم خدا تو زنگ تفریح رویاهاش یه هویی به من فکر کرده و من خلق شدم،بنا بر این به خاطر همینه که جزئ برنامه ی اصلی این دنیا نیستم و به خاطر همینه که تنهام،آخه خدا دیگه هیچ وقت به کسی فکر نکرد که من رو از تنهای در بیاره):

شایدم همه ی اینا یه رویا باشه و من فقط تو رویای خدام.

آلبالو عاشق شده .براش دعا میکنم.یکی از همون موجودات شگفت انگیزی که در کنارش احساس آرامش می کنم.

چقدر رها شدن روی تخت گرم بعد از خستگی وسرمای بیرون لذت بخشه،چقدر این کار رو دوست دارم.

الان یادم اومد که اطلسم رو تمدید نکردم،چقدر اطلس نتر رو دوست دارم.

و  نون پنیر گردو ،مربای تمشک،صدای ابی،چای داغ،بوس،دتی،گل های رز رو دیوار اتاقم،آلبالو وخیلی کسای دیگه رو دوست دارم،

البته لیست چیزایی که دوسشون دارم خیلی بلنده،نمیشه همه رو گفت(:

دنیا چه هیچ دوست داشتنی ایه.

خوردن نیمرو بعد از چند ساعت گرسنگی چه خوشبختی بزرگیه!

آلبالو و بقیه ی بچه ها امروز رفتن خونه هاشون.

دارم به تنهایی خودم فکر می کنم،

چشمام رو می بندم ودعا میکنم،چقدر دعا کردن رو دوست دارم.

من غرق در هیچ٬دارم به دنیا میخندم،به این هیچ می خندم.

چند روزی میشه که به یه نتیجه ی خیلی بزرگ رسیدم؛

خواب بزرگ ترین خوشبختیه که من دارم.


vi0let

گذران

امروز روز تولدمه،دلم گرفته.

يك سال تموم گذشت،بر خلاف همه كه مي گن جه زود گذشت،من ميگم چه دير گذشت،لحظه ها چقدر كند و سنگين گذشتند.21 ساله شدم.21 سال سخت واندوه بار.

مادرم ميگه من خوشبختم،چقدر خوبه كه آدما نمي تونن فكر ودرون هم رو ببينن،

بيچاره مادرم!

به ياد زمستون اون سال افتادم،روز ها با نهايت وجودشون سرد و تاريك گذشتند.انگار آهسته تر مي گذشتند تا هيچ روشني و اميدي از چشمشون دور نمونه،همه رو با خودشون ببرن.هنوز هم بوي اون رطوبت گنديده تو مغزمه،مثل يه چيز گس وسنگين تو سلول هاي مغزم رسوب كرده.نه... حتي نمي خوام در موردش بنويسم.

يه چيزي ته دلمه

ديشب همه ي اون چيزايي رو كه مي خواستم بنويسم،روي گونه هام سرازير شدند.كلمات چه بي تابانه خودشون رو به در و ديوار ذهنم مي كوبن و چه غريبانه از صفحه ي ذهنم فرار ميكنن.كلمات چقدر نا توانند.

دلم مي خواد دعا كنم،دلم مي خواد فرياد بزنم،مي خوام همه ي وجودم رو روي صفحات كاغذ بنويسم، مي خوام همه ي وجودم رو مثل يه آواز بخونم،مي خوام جاري بشم،تهي بشم،خالي خالي...

مي خوام تموم شم

و بعد براي هميشه رو لبخند كسايي كه دوسشون دارم بشينم

يا برگردم به گذشته و دست هاي تنهاي دخترك رو بگيرم و اشك هاشو پاك كنم و بهش بگم من خدام،بالاخره اومدم...

و بعد همه چيز تموم شه.


vi0let

عاشقانه

امروز فهميدم كه هنگام آفرينش من در اوج سرور و شادماني بوده اي

وجودي كه در وجود خويش به وجد آمده!

پايكوبان،رقص كنان،

عاشق و بازيگوش،

لبريز از انرژي،در جستجوي خود بودي!

 

چند روز پيش اولين جلسه ي جنين شناسي مون برگزار شد،

استادمون مي گفت:

«طبيعت همه مؤنث است.»

مادر عاشق،مهر بي كران،خداي محض...

مي گفت:

«از لحظه ي اول لقاح،در رحم مادر،لحظه به لحظه معجزه را مي بينيم،واژه اي گويا تر از معجزه نمي توان به كار برد،همه چيز برنامه ريزي شده است.

اين خلقت است...»

چه معجزه ی شگفتی...

من مات تماشاي تو بودم!

يكي داشت ته دلم گريه مي كرد

يكي داشت ذكر مي گفت

يكي داشت مي رقصيد

من داشتم نماز مي خوندم!


vi0let

جام مقدس

متنی که نوشتم قطعه ای بسیار کوتاه از کتاب راز داوینچی نوشته ی دن براونه که با اسناد معتبری حقایقی رو بیان میکنه که به نظرم خیلی جالب وبه طرز ظریفی زیباست:

سوفی اندیشید جام مقدس زنه...

-«شما گفتید که یه تصویر از این زن دارید که طبق ادعاتون جام مقدسه»

-«بله.اما این من نیستم که ادعا میکنم اون جام مقدسه.خود مسیح این حرف رو زده.»

...

-«خواهی دید که جام مقدس در شام آخر آمده»

...

سوفی پیکر سمت راست عیسی را نگاه کرد.چهره و اندام او را که بررسی میکرد سیل حرارت سراپایش را در نوردید.موهایی سرخ و لخت داشت و دستانی که با ظرافت خم کرده بود و اثر ظریفی از پستان. بی شک ... زن بود.

...

تیبینگ توضیح داد:«همون طور که گفتم کلیسای صدر مسیحیت می بایست جهان رو قانع می کرد که عیسی،پیامبر فانی،وجودی الهی بود.برای همین هر انجیلی رو که جنبه های دنیوی عیسی رو توصیف می کرد از کتاب مقدس حذف کردند. از بدبختی تدوین کنندگان اولیه یک موضوع آزاردهنده در انجیل ها پیوسته تکرار می شد.مریم مجدلیه. یا دقیق تر ازدواجش با مسیح.»

...

-«رز همیشه نماد خصوصیات جنسی زن بوده.در الهه پرستی های بدوی،رز پنج برگ پنج مرحله ی زندگی زنان را نشون می داده؛ تولد،قاعدگی،مادری،یائسگی،مرگ.»

...

-«بله.و اینکه مریم مجدلیه زهدانی بوده که تبار سلطنتی عیسی رو در خودش نگه داشته.دیر صهیون تا به امروز،هنوز مریم مجدلیه رو به عنوان ربه النوع و جام مقدس و گل رز ومادر آسمانی می پرسته.»

با اینکه مسیحیت و کلیسا به عنوان یک دین آسمانی که جون عده ی زیادی از آدمارو نجات داده و به زندگی شون آرامش بخشیده و به عنوان یکی از ادیان قرن بیستم احترام زیادی براش قائلم،از کارهای این بشر در حیرتم که تنها و تنها به خاطر مناقع مادی چه کارها که نمی کنه؛

مریم مجدلیه رو فاحشه معرفی می کنه،

و مسیح رو مردی تنها که هرگز به هیچ زنی عشق نورزید،

و زن رو که قبل از مسیحیت جایگاهی مقدس و الهی داشت،تا حد شیطان پایین می کشه...


vi0let

فرشته ی روز دوشنبه

پشت پنجره دراز کشیدمءاز پشت شیشه های خیس آسمون ابری خوشگلتره.سرمای بارون همه جارو گرفتهءتو گرمای لذت بخش پتو فرو میرمءبه طرز عجیبی گرمای زیر پتو سرمستم می کنه!

چقدر این لحظه شبیه اون بود!

چه آرامش زیبایی!

چه شوق شگفتی!

دوباره به یاد تو افتاده ام...

گفتم شوق یاد این جملات از کتاب گفتگو با خدای نیل دونالد والش افتادم:

«شوق و هیجانءتبدیل بودن به شدن است.شوق موتور خلقت را به حرکت در می آورد.شوق تصور را به تجربه مبدل می سازد.»

روح من به طرز باور نکردنی استعداد عجیبی در ثبت لحظات داره.زندگی مجموعی از لحظات و خاطره هاست.اون در یکی از همین لحظات وارد زندگی من می شهءمثل یه فرشته.

فکر می کنم روز دوشنبه باشه.

من بهش می گم فرشته ی روز دوشنبه.

می خوام به دختر خالم که به من میگه مرموزبگم کهراز وجود من اینه که هیچ رازی ندارمءولی باور نمیکنه.

من یه چیز تازه یاد گرفتم:

«مقصود از برقراری رابطه این نیست که کس دیگری تو را کامل کندأ بلکه کسی را داشته باشی که با او بتوانی کلمات را تقسیم کنی.

این معمای همه ی رابطه های انسانی است.تو فکر میکنی برای انکه به طور کامل گوهر الهی ات را تجربه کنیءنیاز به شخص ثالثی داریءو...بدون او احساس پوچی میکنی.

این هم رمز وهم شگفتیءهم ناامیدی و هم نشاط تجربه ی بشری است.»

این هم از کتاب گفتگو با خدا بود که خیلی دوسش دارم.


vi0let

 

امسال تابستون زیباتراز هر ساله،

امسال حیاط خونمون مثل بهشت شده،زیباتر از همیشه.

اما دل من...

دل من گرفته تر از همیشه است.

و اما چشمهای تو...

چقدر شکته شدن.

نگاهت صدای خالص غم رو در درون درونم می نوازه.وسعت قهوه ای رنگ چشمای تو منو به وسعت اندوه تمام هستی می بره.اندوهی به بزرگی روح بی کرانت.

روبروی من می شینی و اشک می ریزی،نگاهم میکنی و اشک می ریزی.نمی دونی،نمیدونی اندوه ناک ترین صحنه های زندگیم رو خلق میکنی.

دارم تو سیلاب اشکات خفه می شم،دارم از غصه می میرم.

من چشمات رو می خونم می دونستی!؟

دفعه ی بعد که گریه کنی اشکاتو می خورم تا جزیی از روحم بشن.

دلم گرفته

و هیچ...

فکر میکنم تنهام،

چقدر هم تنها!

خوشا به حال پرنده ای که همین الان از کنارم پرکشید،

خوشا به حال آسمون.


vi0let